محمّد بن میمون مىگوید: پیش از اینکه امام رضا- علیه السّلام- به خراسان برود، در مکه با او بودم و به آن حضرت عرض کردم: مىخواهم به مدینه بروم، توسط من نامهاى به ابو جعفر- علیه السّلام- بفرست. حضرت لبخندى زد و نامه را نوشت. و من به مدینه آمدم. در آن هنگام چشمان من، بینایى خود را از دست داده بودند.
وقتى که در مدینه، خدمت حضرت جواد- علیه السّلام- رسیدم، خادم، او را از گهواره برداشت و به سوى من آورد. من نامه را به او دادم. حضرت هم به موفق خادم، فرمود تا نامه را بگشاید و مقابل او قرار دهد، خادم دستور وى را اجرا کرد.
امام جواد نگاهى به نامه انداخت و آنگاه فرمود: اى محمّد! چشمانت چگونه هستند؟
گفتم: یا بن رسول اللَّه! چشمانم به مرضى گرفتار شدند و همان طور که مىبینید، بینایى آن از بین رفت.
فرمود: نزدیک بیا. نزدیک رفتم. آن حضرت دست مبارک خویش را دراز کرد و به چشمانم کشید. نور آنها برگشت و مانند صحیحترین موقع خود گردید. پس دست و پاى حضرت را بوسیدم و برگشتم، در حالى که بینا بودم[1].
سلیمان بن جعفر جعفرى مىگوید: در باغ امام رضا- علیه السّلام- نشسته بودیم و با آن حضرت سخن مىگفتیم که گنجشکى آمد و جلو ما به زمین نشست و شروع کرد به فریاد کشیدن. و زیاد فریاد کشید و مضطرب بود.
حضرت به من فرمود: مىدانى این گنجشک چه مىگوید؟
گفتم: خدا و پیامبر و فرزند پیامبر او، داناترند.
فرمود: مىگوید: مارى تصمیم دارد که تخمهاى مرا بخورد. پس برخیز و این چوب را بردار و به آنجا برو و آن مار را بکش.
راوى مىگوید: برخاستم و چوب را برداشته و وارد خانه شدم. ناگهان دیدم که مارى در آن خانه جولان مىکند، پس آن را کشتم[1].
اسحاق بن منصور از پدرش نقل مىکند که: از امام کاظم- علیه السّلام- شنیدم که خبر مرگ یکى از پیروانش را مىداد. با خود گفتم، چطور امام از مرگ پیروانش مطّلع است؟! حضرت رو به من کرد و فرمود: هر کارى مىخواهى بکن، عمرت بسر آمده و کمتر از دو سال به پایان آن نمانده است و برادرت هم یک ماه بعد از تو خواهد مرد.
و خاندانت متفرّق مىشوند و به حالى مىافتند که مردم به آنها ترحّم مىکنند. آیا در قلبت همین مىگذشت؟
گفتم: پناه به خدا مىبرم از آنچه بر قلبم عارض شد.
هنوز دو سال نشده بود که منصور از دنیا رفت و برادر و عدّهاى از خاندانش بعد از او مردند و بقیّه فقیر و زمین گیر شدند و از هم پاشیدند و همان طور که امام فرموده بود، مردم به آنان ترحّم کرده و صدقه مىدادند[1].
على بن ابى حمزه مىگوید: با امام صادق- علیه السّلام- به حجّ مىرفتیم که زیر درخت خرماى خشکیدهاى فرود آمدیم. حضرت زیر لب دعایى را زمزمه کرد که من نفهمیدم. سپس فرمود: اى درخت! از طعامى که خداوند در تو قرار داده است به ما بخوران.
راوى مىگوید: ناگهان متوجّه شدم که شاخههاى درخت، به سوى امام متمایل شدند، در حالى که خرماى تازه داشتند. حضرت بسم اللَّه گفت و شروع بخوردن کرد. و ما هم به دستور ایشان خوردیم که بهترین خرما بود.
عربى بادیهنشین، چون این منظره را مشاهده کرد، تعجّب نمود و گفت: تا به امروز، سحرى به این بزرگى ندیده بودم! حضرت فرمود: ما وارثان پیغمبرانیم و در بین ما ساحر و کاهنى پیدا نمىشود.
هر وقت از خدا بخواهیم اجابت مىکند.
عرب نپذیرفت و باور نکرد! حضرت فرمود: مىخواهى از خدا بخواهم تا تو را به صورت سگى در آورده و نزد خانوادهات برگردى و مقابل آنها دم بجنبانى؟
عرب که جاهل بود و نمىفهمید، گفت: آرى.
حضرت از خدا خواست تا او را به صورت سگى مسخ کرد. آن سگ به راه افتاد و رفت.
راوى مىگوید: امام به من دستور داد که دنبال او بروم. من نیز رفتم و دیدم وارد منزل شد و در مقابل عیال و اولادش، دم خود را جنبانید. آنها عصا برداشته و او را از خانه بیرون کردند. آنگاه من به حضور حضرت رسیدم و جریان را گزارش کردم. ناگاه متوجّه شدم که آن سگ برگشت و روبروى حضرت، ایستاد، دمش را مىجنباند و اشک مىریخت.
حضرت به او ترحّم کرد، دعا کرد تا خداوند او را به حال اوّل برگرداند. در همان حال خداوند متعال او را به حال اوّل برگرداند.
حضرت از او پرسید: اکنون ایمان آوردى؟
گفت: بلى هزار هزار بار ایمان آوردم[1].
ابو بصیر روایت مىکند که: روزى به امام باقر علیه السلام گفتم: آیا شما ذریّه رسول خدا- صلّى اللَّه علیه و آله- هستید؟
فرمود: آرى.
گفتم: رسول خدا- صلّى اللَّه علیه و آله- وارث همه انبیا بوده است؟
فرمود: آرى، وارث همه علوم آنها بوده است.
پرسید: آیا شما نیز تمام علوم رسول خدا- صلّى اللَّه علیه و آله- را به ارث بردهاید؟
فرمود: آرى.
گفتم: شما مىتوانید مرده را زنده کنید و کور مادرزاد و مبتلا به مرض پیسى را معالجه نمایید؟ و به آنچه مردم مىخورند و در خانههایشان ذخیره مىکنند خبر دهید؟
فرمود: آرى، به اذن خدا.
سپس فرمود: اى ابا محمّد! پیش بیا. نزدیکش رفتم. پس آن حضرت دست به چهره و دیده من مالید. ناگاه من دشت، کوه، آسمان و زمین را دیدم. سپس بار دیگر دست بر صورت من کشید و به حالت اول برگشتم (مثل گذشته نابینا شدم).
آنگاه فرمود: مىخواهى که این چنین باشى و در روز قیامت چون مردم، حساب تو با خدا باشد، یا آنکه نابینا باشى و بىحساب به بهشت بروى؟
گفتم: مىخواهم مثل اول باشم؛ زیرا بهشت را بیشتر دوست مىدارم[1].
امام باقر- علیه السّلام- از پدر بزرگوارش نقل مىکند که: پدرم با عدّهاى از خاندان و یارانش به باغى رفتند. دستور داد تا سفرهاى گسترده شود. وقتى خواستند مشغول خوردن شوند، آهویى از طرف صحرا آمد و ناله کنان نزد پدرم رفت. از پدرم پرسیدند: اى پسر رسول خدا! این آهو چه مىگوید؟
حضرت فرمود: او مىگوید سه روز است که چیزى نخوردهام، دست به او نزنید تا بگویم با ما غذا بخورد. آنها قبول کردند. حضرت آهو را خواند و آهو مشغول خوردن گشت اما یکى از یاران امام، دست بر پشت آهو مالید که سبب فرار آهو گردید.
پدرم فرمود: مگر من نگفتم به او دست نزنید؟ آن مرد قسم خورد که نیّت بدى نداشتم.
پدرم به آهو گفت: برگرد، اینها کارى با تو ندارند. آهو برگشت و غذا خورد تا اینکه سیر شد و صدایى کرد و رفت.
از حضرت پرسیدند: یا ابن رسول اللَّه! این بار چه گفت؟
حضرت فرمود: براى شما دعا کرد[1].
یحیى بن امّ طویل مىگوید: خدمت امام حسین- علیه السّلام- بودیم که جوانى بر آن حضرت وارد شد در حالى که مىگریست. حضرت به او فرمود: براى چه گریه مىکنى؟
پاسخ داد: هم اکنون مادرم بدون وصیت، فوت نمود، در حالى که ثروتى داشت و به من امر کرده بود تا کارى نکنم مگر اینکه شما را از آن باخبر نمایم.
امام به اصحاب خود فرمود: برخیزید تا نزد آن زن برویم.
راوى مىگوید: پس به اتفاق ایشان به آن خانهاى که زن را در آن خوابانیده بودند، رفتیم. امام حسین- علیه السّلام- دعا کرد و از خدا خواست تا او را زنده کند تا وصیّت نماید. در آن هنگام خداوند متعال او را زنده کرد.
پس، آن زن نشست و شهادتین گفت. و متوجه حضرت شد و عرضه داشت: اى مولاى من! بفرمایید داخل خانه. حضرت داخل شده و نزدیک او نشست و به او فرمود: خدا تو را رحمت کند! وصیّت کن.
زن گفت: اى پسر پیغمبر- صلّى اللَّه علیه و آله- من فلان مقدار مال در فلان محل دارم؛ یک سوم آن را براى شما قرار دادم تا آن را در هر کجا که مىخواهید، مصرف کنید و دو سوّم دیگر آن، براى پسرم باشد. البته اگر از دوستان شماست. و اگر از مخالفین شما باشد، حقّى در آن ندارد و همه اموال، مال شماست. سپس آن زن از امام حسین- علیه السّلام- تقاضا کرد که بر او نماز گزارده و متولى کارهاى او بشود.
سپس آن زن مرد همان طور که اوّل مرده بود[1].
محمّد بن اسحاق روایت مىکند: ابو سفیان جهت تجدید پیمان با پیامبر صلی الله علیه و آله ، به مدینه آمد و حضرت او را نپذیرفت. سپس پیش على- علیه السّلام- آمد و گفت: آیا ممکن است پسر عمویت براى من امان بدهد؟
على- علیه السّلام- فرمود: پیامبر- صلّى اللَّه علیه و آله- تصمیمى گرفته که هرگز برگشتى در آن نیست امام حسن در آن موقع، چهارده ماه بیشتر نداشت. به زبان فصیح گفت: «اى پسر صخر! شهادتین (لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ) را بگو تا اینکه من تو را نزد جدّم رسول خدا شفاعت کنم».
ابو سفیان متحیر شد. آنگاه حضرت على- علیه السّلام- فرمود: «حمد خداى را که در ذریّه محمّد، نظیر یحیى بن زکریا، قرار داده است». امام حسن- علیه السّلام- در این هنگام راه مىرفت.
عدهاى از اصحاب على- علیه السّلام- پیش آن حضرت رفتند و گفتند: وصى موسى دلایل و نشانهها و معجزاتى نشان مىداد و جانشین عیسى نیز همان طور. تو نیز اگر چیزى نشان ما بدهى تا قلب ما آرامش پیدا کند، خوب است.
حضرت فرمود: «شما تحمّل دیدن آن را ندارید». ولى آنها اصرار ورزیدند.
حضرت آنها را به طرف خانههاى مهاجرین برد و به آرامى دعا کرد. پرده طبیعت از برابر چشمان آنان کنار رفت، در یک طرف، باغهاى بهشت را دیدند و در طرف دیگر، آتش دوزخ را.
عدّهاى گفتند: (این) سحر است! سحر است! عدّهاى نیز در تصدیق خود، پایدار ماندند و مانند این معجزات را انکار نکردند و گفتند: پیامبر اکرم فرموده است: «قبر یا باغى است از باغهاى بهشت و یا دخمهاى است از دخمههاى جهنم!»
جلوههاى اعجاز معصومین علیهم السلام، ص: 146
حضرت محمد صلی الله علیه و آله و همراهان، در راه مدینه گذرشان به زنى که نام او «ام معبد» بود افتاد. زن خیلى ناراحت شد که چیزى غیر از یک بز که آن هم شیرش خشک شده، ندارد. حضرت دستش را به پستان آن بز کشید، ناگهان پستان حیوان، پر شیر شد. دوشیدند و همه سیر شدند. و مقدار زیادى از آن شیر، براى آن خانواده باقى ماند. و بخاطر این مسأله، همه اهل آن خانواده اسلام آوردند.
1. نمازهاى واجب
پیامبر اکرم (ص) فرمود: کسى به نماز بىتوجّه باشد، از من نیست به خدا سوگند که روز قیامت، بر من وارد نمىشود.
2. نمازهاى مستحب
3. تسبیحات حضرت زهرا (س)
در روایتى از امام صادق (ع) نقل شده است:
تسبیح فاطمه (س) بعد از هر نماز، از هزار رکعت نماز، نزد من محبوبتر است. این تسبیح شامل: 34 مرتبه اللَّه اکبر، 33 مرتبه الحمدللَّه و 33 مرتبه سبحان اللَّه است.
4. نخوابیدن بین طلوع فجر و طلوع آفتاب
ابوحمزه ثمالى از امام سجاد (ع) درباره خواب بین طلوع فجر و طلوع آفتاب چنین نقل مىکند:
من خوابیدن در این ساعت را دوست ندارم؛ زیرا خداوند، رزق و روزى بندگان را در این ساعت (بین طلوع فجر و طلوع آفتاب) تقسیم مىکند، و به دست ما جارى مىشود.
5. تلاوت قرآن
امام صادق (ع) فرموده است:
قرآن، عهد و پیمان خداوند با بندگان است. بر هر مسلمان لازم است که در این عهد، نظر کرده و هر روز پنجاه آیه از آن را تلاوت نماید.
چه زیباست که مسلمان، هر صبح، خانهاش را با تلاوت کتاب الهى، منوّر گرداند و برکت را بر منزل خویش فرود آورد.
6. صدقه دادن
کار صبح، را با پرداختن صدقه شروع کردن بسیار شایسته است.
از امام صادق (ع) نقل شده است:
هر کس صبح صدقه دهد، خداوند، نحسى آن روز را برایش برطرف مىکند.
در روایت دیگر از پیامبر اکرم (ص) نقل شده است:
صبح زود صدقه دهید که بلاها از آن عبور نمىکند.
7. تلاش براى رفع گرفتارىهاى اجتماعى
رسول اکرم فرموده است:
مَنْ اَصْبَحَ وَلا یَهْتَمُّ بِاُمُورِ الْمُسْلِمینَ فَلَیْسَ بِمُسْلِمٍ.
هر که صبح برخیزد و به امور مسلمانان اهتمام نورزد یا در اندیشه آنان نباشد، مسلمان نیست.
و نیز از ایشان نقل شده که فرمود: «بر مسلمانان لازم است که هر روز صدقه بپردازند.» بعضى اعتراض کردند که این توانایى براى همه نیست. فرمود: «برداشتن مانع، از معابر عمومى صدقه است؛ راه به کسى نشان دادن، صدقه است؛ عیادت بیمار، صدقه است. »
8. زیارت عاشورا
امام باقر(ع) بعد از تعلیم این زیارت به علقمه فرمود:
اگر مىتوانى هر روز، امام حسین(ع) را با این دعا، زیارت نما.
9. رعایت اعتدال در خوردن
سقراط، بسیار کم خوراک بود. یکى از فلاسفه به او نوشت: «تو عقیده دارى که بر هر جاندارى باید ترحّم نمود. خودت یکى از جاندارانى و بر خود ترحّم نمىکنى.»
سقراط در جواب او نوشت: «من مىخورم تا زنده بمانم؛ ولى تو زندگى مىکنى تا بخورى! »
از امیر مؤمنان (ع) نقل شده است که فرمود:
کسى که در خوردن میانهروى کند، سلامتش افزون و اندیشهاش صالح خواهد بود.
10. با وضو بودن
در روایتى پیامبر اکرم (ص) سفارش فرمود:
همیشه با طهارت باش، تا عمرت طولانى گردد، و اگر توانستى همه شب و روز را با طهارت باشى، چنین کن؛ زیرا اگر با طهارت بمیرى، شهیدى.
منابع:
- وسائل الشیعة، محمد بن الحسن الحر العاملى، المکتبة الاسلامیة، 20 ج، عبدالرحیم ربانى شیرازى، تهران، 1383 ق، ج 3، ص 1016.
- رساله توضیح المسائل، امام خمینى (ره)، م 764 به بعد.
- وسائل الشیعة، ج 1، ص 1065.
- الأصول من الکافى، محمد بن یعقوب الکلینى، دارالکتب الاسلامیة، تحقیق محمد آخوندى، ج 2، ص609.
- همان، ص 610.
- وسائل الشیعة، ج 6، ص 226.
- همان، ص 268.
- همان، ج 11، ص 559.
- سفینة البحار، شیخ عباس قمى، مؤسسة الوفاء، بیروت، افست از چاپ سنگى، ج 2، ص 23.
- کامل الزیارات، جعفر بن محمد ابن قولویه، مکتبة الصدوق، تهران، 1375 ش.ص 179.
- انسانیت در اسلام، سید جواد مصطفوى، دانشگاه فردوسى مشهد، مشهد، ص 109.
- همان، ص 109.
- میزان الحکمة، محمد محمدى رى شهرى، دفتر تبلیغات اسلامى، 10 ج، قم، 1403 ق، ج 10، ص 518.
به نقل از http://www.pajoohe.com/fa/index.php?Page=definition&UID=20323
راجع به نماز از پیغمبر(صلی الله علیه و آله) سؤال شد، ایشان فرمودند:
الصَّلَاةُ مِنْ شَرَائِعِ الدِّینِ
نماز نهری از دریای خروشان و پرنعمت دین است
وَ فِیهَا مَرْضَاةُ الرَّبِّ عَزَّ وَ جَلَّ
در نماز، آنچه موجب رضایت رب هست قرار دارد
وَ هِیَ مِنْهَاجُ الْأَنْبِیَاءِ
نماز؛ مسیر تعلیم و تربیت و حرکت انبیاء(ع) بسوی آخرت است
وَ لِلْمُصَلِّی حُبُّ الْمَلَائِکَةِ
ملائکه(به همراه نعمات بیشمار) بسوی اهل نماز جذب می شوند
وَ هُدًى
برای نمازگزار، هدایت است
وَ إِیمَانٌ
و ایمان است
وَ نُورُ الْمَعْرِفَةِ
نور معرفت است
وَ بَرَکَةٌ فِی الرِّزْقِ
و برکت در رزق است
وَ رَاحَةٌ لِلْبَدَنِ
و راحت بدن است
وَ کَرَاهَةٌ لِلشَّیْطَانِ
موجب کراهت شیطان است
وَ سِلَاحٌ عَلَى الْکَافِرِ
سلاح است علیه کافر
وَ إِجَابَةٌ لِلدُّعَاءِ
سبب مستجاب شدن دعا
وَ قَبُولٌ لِلْأَعْمَالِ
و قبولى اعمال است،
وَ زَادٌ لِلْمُؤْمِنِ مِنَ الدُّنْیَا إِلَى الْآخِرَةِ
توشهى از دنیا به سوی آخرت برای مؤمن است،
وَ شَفِیعٌ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ مَلَکِ الْمَوْتِ
شفیع نزد ملک الموت،
وَ أُنْسٌ فِی قَبْرِهِ
و مونس قبر
وَ فِرَاشٌ تَحْتَ جَنْبِهِ
و فرش زیر پهلو است
وَ جَوَابٌ لِمُنْکَرٍ وَ نَکِیرٍ
جواب نکیر و منکر است
وَ تَکُونُ صَلَاةُ الْعَبْدِ عِنْدَ الْمَحْشَرِ تَاجاً عَلَى رَأْسِهِ
نماز بنده در محشر، تاجى است بر سرش
وَ نُوراً عَلَى وَجْهِهِ
و نورى در صورتش،
وَ لِبَاساً عَلَى بَدَنِهِ
و لباسى است بر تنش،
وَ سِتْراً بَیْنَهُ وَ بَیْنَ النَّارِ
پردهاى است بین او و آتش،
وَ حُجَّةً بَیْنَهُ وَ بَیْنَ الرَّبِّ جَلَّ جَلَالُهُ
حجتى است بین او و رب جل جلاله
وَ نَجَاةً لِبَدَنِهِ مِنَ النَّارِ
موجب نجات بدنش از جهنم
وَ جَوَازاً عَلَى الصِّرَاطِ
و جوازی بر (عبور از) پل صراط است،
وَ مِفْتَاحاً لِلْجَنَّةِ
کلید بهشت،
وَ مُهُوراً لِحُورِ الْعِینِ
و مهر حور العین
وَ ثَمَناً لِلْجَنَّةِ
و بهاى بهشت است،
بِالصَّلَاةِ یَبْلُغُ الْعَبْدُ إِلَى الدَّرَجَةِ الْعُلْیَا
نماز است که بندگان را به بالاترین درجات مىرساند
لِأَنَّ الصَّلَاةَ تَسْبِیحٌ
چون نماز تسبیح
وَ تَهْلِیلٌ
و تهلیل
وَ تَحْمِیدٌ
و تحمید
وَ تَکْبِیرٌ
و تکبیر،
وَ تَمْجِیدٌ
و تمجید
وَ تَقْدِیسٌ
و تقدیس خداوند
وَ قَوْلٌ
و گفتار
وَ دَعْوَةٌ
و دعا است ...
الخصال ج2 ص 522
در سوره های مختلف قرآن مجید فضیلت رسول الله بیان شده است:
1. سوره بلد « لَا أُقْسِمُ بِهَذَا الْبَلَدِ ، وَأَنْتَ حِلٌّ بِهَذَا الْبَلَدِ » در این آیه مبارکه که مکی می باشد خداوند به شهر مکه قسم یاد کرده است . اما عظمت قسم به این شهر آن است که پیامبر صلی الله علیه و آله در آن شهر است . خداوند می فرماید : چون تو دراین شهری من به این شهر قسم یاد می کنم.
2. در « سوره اسراء» عظمت پیغمبر خاتم صلی الله علیه و آله به این است که خداوند می فرماید : «سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَیْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِی بَارَکْنَا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ آَیَاتِنَا». خداوند متعال خودش را تسبیح می کند چون که پیامبر صلی الله علیه و آله را آن شب از مسجد الحرام به مسجد الاقصی و از آنجا به معراج برده است .
3. در سوره نجم می فرماید : « وَمَا یَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى ، إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَى».
پیامبر صلی الله علیه و آله هرگز از روى هواى نفس سخن نمىگوید. آنچه آورده چیزى جز وحى نیست که به او وحى شده است. سخن پیامبر صلی الله علیه و آله عین واقع می باشد و در آن اشتباه و نسیان و نعوذ بالله دروغ نیست ، هر چه بگوید عین واقع است .
قالَ رَسُولُ الله صَلّى اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِه:
عِنْوانُ صَحیفَةِ الْمُؤمِنِ حُبُّ عَلیٍ
پیامبر اکرم فرمودند:
سر لوح کتاب مؤمن دوستى على علیه السلام است.
صحیفة المؤمن، ص: 4 به نقل از جامع صغیر کنوز الحقایق صفحه 92
در جنگ احزاب، اصحاب پیامبر- صلّى اللَّه علیه و آله- از کمبود مواد غذایى، خیلى در مضیقه بودند. شخصى غذاى یکى- دو نفر را تهیه نمود و از پیامبر دعوت کرد و گفت: هر کس را مىخواهى با خود بیاور. یعنى یک نفر را مىتوانى بیاورى. حضرت تمام مردم را صدا کرد و با خود آورد و فرمود: روى غذا را بپوشانید، بعد دعا کرد، غذا برکت پیدا کرد و همه خوردند و سیر شدند، و غذا به همان حال اول بود و چیزى از آن کم نشده بود.
جلوههاى اعجاز معصومین علیهم السلام، ص: 19
وقتى که مسجد مدینه ساخته شد، پیامبر اکرم- صلّى اللَّه علیه و آله- در موقع خطبه خواندن و سخنرانى، در مقابل جمعیت بر تنه درخت خرمایى که در صحن مسجد بود، تکیه مىداد تا اینکه یکى از یاران آن حضرت، منبرى از چوب با دو پله و عرشه ساخت. نخستین بار که پیامبر بر منبر نشست، درخت به ناله در آمد. پیامبر آن را به طرف خود خواند. تنه درخت، زمین را شکافت و به طرف پیامبر آمد و مردم در اطراف نگاه مىکردند. حضرت او را در بغل گرفت و با او سخن گفت. پس درخت ساکت شد، سپس حضرت فرمود: به جاى خود برگرد. مردم نیز گوش مىدادند. درخت جاى خود برگشت. پس یقین و بصیرت مؤمنان زیاد شد و منافقان هم آنجا بودند و آن حدیث را نقل مىکردند ولى هوا و هوس، قلبها را مىمیراند.
جلوههاى اعجاز معصومین علیهم السلام ؛ ؛ ص17 به نقل از بحار: 17/ 375، حدیث 33.
سوره ممتحنه در حقیقت از مساله" حب فى اللَّه" و" بغض فى اللَّه" و نهى از طرح دوستى با مشرکان سخن مىگوید، و مسلمانان را به الهام گرفتن از پیامبر بزرگ خدا ابراهیم علیه السلام دعوت مىکند، و خصوصیات دیگرى را در این زمینه بر مىشمرد.
یَأَیهَُّا الَّذِینَ ءَامَنُواْ لَا تَتَّخِذُواْ عَدُوِّى وَ عَدُوَّکُمْ أَوْلِیَاءَ تُلْقُونَ إِلَیهِْم بِالْمَوَدَّةِ وَ قَدْ کَفَرُواْ بِمَا جَاءَکُم مِّنَ الْحَقِّ یخُْرِجُونَ الرَّسُولَ وَ إِیَّاکُمْ أَن تُؤْمِنُواْ بِاللَّهِ رَبِّکُمْ إِن کُنتُمْ خَرَجْتُمْ جِهَادًا فىِ سَبِیلىِ وَ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتىِ تُسِرُّونَ إِلَیهِْم بِالْمَوَدَّةِ وَ أَنَا أَعْلَمُ بِمَا أَخْفَیْتُمْ وَ مَا أَعْلَنتُمْ وَ مَن یَفْعَلْهُ مِنکُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوَاءَ السَّبِیلِ(ممتحنه 1)
اى کسانى که ایمان آوردهاید دشمن من و دشمن خویش را دوست خود قرار ندهید، شما نسبت به آنها اظهار محبت مىکنید، در حالى که به آنچه از حق براى شما آمده کافر شدهاند، و رسول خدا و شما را به خاطر ایمان به خداوندى که پروردگار همه شما است از شهر و دیارتان بیرون مىرانند، اگر شما براى جهاد در راه من و جلب خشنودیم هجرت کردهاید پیوند دوستى با آنها برقرار نسازید، شما مخفیانه با آنها رابطه دوستى برقرار مىکنید در حالى که من آنچه را پنهان یا آشکار مىکنید از همه بهتر مىدانم، و هر کس از شما چنین کارى کند از راه راست گمراه شده.
شان نزول:
غالب مفسران تصریح کردهاند که این آیه در باره" حاطب ابن ابى بلتعه"، نازل شده است (البته با تفاوتهاى مختصرى) و ما ذیلا آنچه را مرحوم طبرسى در مجمع البیان آورده است، ذکر مىکنیم: جریان چنین بود که زنى بنام" ساره" که وابسته به یکى از قبائل مکه بود از مکه به مدینه خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد،
پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمود: آیا مسلمان شدهاى و به اینجا آمدهاى؟
عرض کرد نه، فرمود: به عنوان مهاجرت آمدهاى؟
گفت: نه.
فرمود: پس چرا آمدى؟
عرض کرد: شما اصل و عشیره ما بودید، و سرپرستان من همه رفتند، و من شدیدا، محتاج شدم نزد شما آمدهام تا عطائى به من کنید و لباس و مرکبى ببخشید.
فرمود: پس جوانان مکه چه شدند؟ (اشاره به اینکه آن زن خواننده بود و براى جوانان خوانندگى مىکرد).
گفت: بعد از واقعه بدر، هیچکس از من تقاضاى خوانندگى نکرد، (و این نشان مىدهد ضربه جنگ بدر تا چه حد در مشرکان مکه سنگین بود).
حضرت صلی الله علیه و آله به فرزندان عبد المطلب، دستور داد، لباس و مرکب و خرج راهى به او دادند، و این در حالى بود که پیامبر صلی الله علیه و آله آماده فتح مکه مىشد.
در این موقع" حاطب بن ابى بلتعه" (یکى از مسلمانان معروف که در جنگ بدر و بیعت رضوان شرکت کرده بود) نزد" ساره" آمد و نامهاى نوشت و گفت: آن را به اهل مکه بده و ده دینار و بقولى ده درهم نیز به او داد، و پارچه بردى نیز به او بخشید.
" حاطب" در نامه به اهل مکه چنین نوشته بود رسول خدا صلی الله علیه و آله قصد دارد به سوى شما آید، آماده دفاع از خویش باشید!" ساره" نامه را برداشت و از مدینه به سوى مکه حرکت کرد.
جبرئیل این ماجرا را به اطلاع پیامبر صلی الله علیه و آله رسانید، رسول خدا، على علیه السلام و عمار و عمر و زبیر و طلحه و مقداد و ابو مرثد را دستور داد که سوار بر مرکب شوند و به سوى مکه حرکت کنند و فرمود در یکى از منزلگاههاى وسط راه به زنى مىرسید که حامل نامهاى از" حاطب" به مشرکین مکه است، نامه را از او بگیرید.
آنها حرکت کردند و در همان مکان که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده بود به او رسیدند، او سوگند یاد کرد که هیچ نامهاى نزد او نیست، اثاث سفر او را تفتیش کردند و چیزى نیافتند، همگى تصمیم بر بازگشت گرفتند، ولى على علیه السلام فرمود: نه پیامبر صلی الله علیه و آله به ما دروغ گفته، و نه ما دروغ مىگوئیم، شمشیر را کشید و فرمود نامه را بیرون بیاور، و الا به خدا سوگند گردنت را مىزنم!" ساره" هنگامى که مساله را جدى یافت نامه را که در میان گیسوانش پنهان کرده بود بیرون آورد، آنها نامه را خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آوردند.
حضرت صلی الله علیه و آله به سراغ" حاطب" فرستاد، فرمود این نامه را مىشناسى؟! عرض کرد: بلى، فرمود: چه چیز موجب شد به این کار اقدام کنى؟! عرض کرد اى رسول خدا! به خدا سوگند از آن روز که اسلام را پذیرفتهام لحظهاى کافر نشدهام، و هرگز به تو خیانت ننمودهام، و هیچگاه دعوت مشرکان را از آن زمان که از آنها جدا شدم اجابت نکردم، ولى مساله این است که تمام مهاجران کسانى را در مکه دارند که از خانواده آنها در برابر مشرکان حمایت مىکند، ولى من در میان آنها غریبم و خانواده من در چنگال آنها گرفتارند، خواستم از این طریق حقى به گردن آنها داشته باشم تا مزاحم خانواده من نشوند، در حالى که مىدانستم خداوند سرانجام آنها را گرفتار شکست مىکند، و نامه من براى آنها سودى ندارد.
پیامبر صلی الله علیه و آله عذرش را پذیرفت، ولى عمر برخاست و گفت: اى رسول خدا! اجازه بده گردن این منافق را بزنم! پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: از جنگجویان بدر است، و خداوند نظر لطف خاصى به آنها دارد (اینجا بود که آیات فوق نازل شد و درسهاى مهمى در زمینه ترک هر گونه دوستى نسبت به مشرکان و دشمنان خدا به مسلمانان داد)
تفسیر سرانجام طرح دوستى با دشمن خدا
چنان که در شان نزول دانستیم حرکتى از ناحیه یکى از مسلمانان صادر شد که هر چند به قصد جاسوسى نبود ولى اظهار محبتى به دشمنان اسلام محسوب مىشد، لذا آیات فوق نازل شد و به مسلمانان هشدار داد که از تکرار اینگونه کارها در آینده بپرهیزند.
نخست مىفرماید: اى کسانى که ایمان آوردهاید! دشمن من و خود را دوست خویش قرار ندهید" (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّی وَ عَدُوَّکُمْ أَوْلِیاءَ) یعنى آنها فقط دشمنان خدا هستند که با شما نیز عداوت و دشمنى دارند، با این حال چگونه دست دوستى به سوى آنها دراز مىکنید؟! سپس مىافزاید:" شما نسبت به آنها اظهار محبت مىکنید در حالى که آنها نسبت به آنچه از حق براى شما آمده (اسلام و قرآن) کافر شدهاند، و رسول خدا و شما را به خاطر ایمان به خداوندى که پروردگار همه شما است از شهر و دیارتان بیرون مىرانند" (تُلْقُونَ إِلَیْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ قَدْ کَفَرُوا بِما جاءَکُمْ مِنَ الْحَقِّ یُخْرِجُونَ الرَّسُولَ وَ إِیَّاکُمْ أَنْ تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ رَبِّکُمْ)
آنها هم در عقیده با شما مخالفند، و هم عملا به مبارزه برخاستهاند، و کارى را که بزرگترین افتخار شما است، یعنى ایمان به پروردگار، براى شما بزرگترین جرم و گناه شمردهاند، و به خاطر همین شما را از شهر و دیارتان آواره کردند، با این حال آیا جاى این است که شما نسبت به آنها اظهار محبت کنید، و براى نجاتشان از چنگال مجازات الهى به دست توانمند رزمندگان سپاه اسلام تلاش کنید؟! سپس براى توضیح بیشتر مىافزاید:" اگر شما براى جهاد در راه من و جلب خشنودیم هجرت کردهاید پیوند دوستى با آنها برقرار نسازید" (إِنْ کُنْتُمْ خَرَجْتُمْ جِهاداً فِی سَبِیلِی وَ ابْتِغاءَ مَرْضاتِی)
اگر به راستى دم از دوستى خدا مىزنید و به خاطر او از شهر و دیار خود هجرت کردهاید، و طالب جهاد فِی سَبِیلِ اللَّهِ و جلب رضاى او هستید این مطلب با دوستى دشمنان خدا سازگار نیست.
سپس براى توضیح بیشتر مىافزاید:" شما مخفیانه با آنها رابطه دوستى برقرار مىسازید، در حالى که من آنچه را پنهان یا آشکار مىکنید از همه بهتر مىدانم"! (تُسِرُّونَ إِلَیْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ أَنَا أَعْلَمُ بِما أَخْفَیْتُمْ وَ ما أَعْلَنْتُمْ)
بنا بر این مخفىکارى چه فایدهاى دارد با علم خداوند به غیب و شهود.
و در پایان آیه به عنوان یک تهدید قاطع مىفرماید:" هر کس از شما چنین کارى کند از راه راست منحرف و گمراه شده است" (وَ مَنْ یَفْعَلْهُ مِنْکُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِیلِ).[1]
بَابُ الْحُبِّ فِی اللَّهِ وَ الْبُغْضِ فِی اللَّهِ
عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ :
مَنْ أَحَبَّ لِلَّهِ وَ أَبْغَضَ لِلَّهِ وَ أَعْطَى لِلَّه فَهُوَ مِمَّنْ کَمَلَ إِیمَانُهُ[1]
اما صادق علیه السلام در این روایت می فرماید :
هر کسی که بخاطر خدا دوست داشته باشد ، و بخاطر خدا دشمن داشته باشد ، جزءِ افرادی خواهد بود که ایمانشان کامل است .
در روایت دیگری از جابر جعفى از امام باقر علیه السلام آمده است که امام علیه السلام فرمود:
هر گاه بخواهى بدانى که خیرى در تو هست، به دلت نگاه کن، اگر (دلت ) اهل طاعت خدا را دوست دارد و گنهکاران را دشمن دارد، در تو خیری هست و خدا ( هم اهل طاعت را ) دوست دارد و اگر( دلت ) اهل طاعت خدا را دشمن دارد و اهل گناه را دوست دارد، در تو خیرى نیست و خدایت (گنه کاران را ) دشمن دارد .
فرمود:
اگر مردى دوست دارد مردى را براى خدا، خداوند به دوست داشتن وى، او را ثواب دهد و گرچه آن محبوب در علم خدا از اهل دوزخ باشد و اگر مردى دیگرى را دشمن دارد براى خدا، خداوند وى را به دشمنى با او، ثواب دهد و اگر چه آن مبغوض در علم خدا از اهل بهشت باشد.
از امام صادق علیه السلام فرمود:
بسا دوستى براى خدا و رسول است و بسا براى دنیا، آنچه براى خدا و رسول است، ثوابش بر خدا است و آنچه براى دنیا است اثرى ندارد.
فرمود:
دو مسلمان به هم برخورند و بهترشان آن کسى است که رفیق خود را بیشتر دوست دارد.
فرمود:
هرگز دو مؤمن به هم بر نخورند جز آنکه بهتر آن دو دوست ترین آنها است نسبت به رفیقش.
فرمود:
هر که به خاطر دین، دوستى نکند و به خاطر دین، دشمنى نکند، دین ندارد.[2]
راوی گوید: در نامه حضرت رضا علیه السلام خواندم که نوشته بود:
به شیعیان من بگویید که زیارت قبر من نزد خدا با هزار حجّ برابر است.
از روى تعجّب به امام جواد علیه السلام گفتم:
با هزار حجّ؟
فرمود: آرى به خدا سوگند، بلکه با هزار هزار(یک میلیون) حجّ براى کسى که حق او را بشناسد.
( یعنی امام رضا علیه السلام را بعنوان امام معصوم قبول داشته باشد.)
ثواب الأعمال و عقاب الأعمال ، ص: 193
على بن مهزیار مىگوید: به حضرت امام جوادعلیه السلام گفتم:
کسى که قبر امام رضا علیه السلام را زیارت کند چه پاداشى خواهد داشت؟
فرمود: به خدا سوگند پاداشش بهشت است.